تبليغاتX
َفریاد بی صدا

راجنيش چندراموهان در سال 1931 درشهری کوچک به نام کاچوارا در هند مرکزی به دنيا آمد."باگوان"به معنی شخص ملکوتی و مقدس و "شری" به معنای مرشد است.وی در اواخر حياتش نام خود را به اشو تغيير داد.
   مذهب والدين او جينيسم بود.اگر چه اشو در تمام طول عمرش خود را به هيچ دين و فرقه مذهبی وابسته نمی دانست.او در تاريخ 21 مارس سال1953 در سن21 سالگی به"سامادهی"(رسیدن به روشن بينی که در آن روح انسان با روح هستی يگانه می گردد.)رسید.راجنيش درجه فوق ليسانس خود را در رشته فلسفه از دانشگاه سوگار اخذ نمود.او به مدت 9سال مشغول به تدريس فلسفه در دانشگاه جبال پور بود و به طور هم زمان،به عنوان يک استاد مذهبی فعاليت ميکرد.او در سال 1966 تدريس را کنار گذاشت و تمام توجهش را به تربيت سانياسینهايش (مريدانش) و همچنين سخنرانی های خود معطوف ساخت.اشو يک آپارتمان در شهر بمبئی داشت که معمولاً در آنجا اشخاص و گروه های کوچک را ملاقات می کرد و به عنوان يک استاد روحانی به راهنمايی دوستدارانش می پرداخت.در سالهای نخستين بيشترين سانياسینهای او را اروپاييان و هنديان تشکيل می دادند.
   در سال 1974 اشو به سمت شهر پونا در جنوب بمبئی مهاجرت نمود.گروههای مخالف ادعا می کنند که اين تصميم به دليل افزايش مخالفتهای عمومی در بمبئی بر عليه وی اتخاذ شد.در واقع هدف اشو از اين مهاجرت بنا کردن يک آشرام(محل تدريس)بود تا بتواند محلی بزرگتر و راحتتر که دارای تسهيلات بيشتری جهت تربيت شاگردانش باشد را ايجاد کند.آين آشرام از دو قسمت که در مجاورت هم قرار داشتند و مساحت هر کدام به حدود 24،000متر مربع می رسید تشکيل شده بود و در يکی از مناطق اعيان نشين پونا به نام پارک کوريگون قرار داشت.تخمين زده می شود که حدود 50،000 نفر از غربيانی که درجستجوی روشن بينی به کمک يک استاد روحانی بودند از اين محل ديدن کرده اند.

                  

   در سال1979 اشو از هجرتش به عنوان حرکتی جهت حفظ نسل بشر نام برد.او گفته بود"اگر ما نتوانيم در 20 سال آينده انسان نوينی خلق کنيم،انسانيت هيچ آينده ای نخواهد داشت.فقط زمانی می توانيم جلوی خودکشی همگانی را بگيريم که انسان جديدی بيافرينيم."او يکسری آموزشهای روحانی تلفيقی را ارائه کرد که ترکيبی بود ازهندوئيسم،جينيسم،ذن،بوديسم،تائويسم،مسیحيت،فلسفه يونان قديم،بسیاری از عقايد و رسوم مذهبی و فلسفی،روانشناسی،روشهای جديد درمانی مديتيشن و غيره... ودر سال 1980 او توسط يک هندوی بنيادگرا در يکی از سخنرانيهای صبحگاهيش با چاقو هدف حمله قرار گرفت.به دليل بی کفايتی پليس اين تروريست تبرئه شد.در سال 1981 او با بی ميلی

 هندوستان را به دليل درمان بيماری وبرخورداری از امکانات پزشکی پيشرفته تر ترک کرد و راهی آمريکا شد.گروهی که همراه او بودند در زمينی به مساحت 26000 کيلومتر مربع  در مزرعه "بيگ مادی" در نزديکی آنتولوپ ايالت اريگون که سانياسینهايش به مبلغ 6 ميليون دلار خريداری کرده بودند ساکن شدند.نام اين مزرعه به راجنيش پورام(عصاره راجنيش)تغيير پيدا کرد.يک جاده متروک و کوچک به طول 20 مايل از آنتلوپ تبديل به شهرکی پررونق با 3،000 نفر جمعيت شد.يک باند فرودگاه به طول 4،500 فوت،يک مخزن آب به مساحت 180،000 متر مربع و يک تالار گردهمايی به مساحت 88،000 فوت مربع دائر گرديد.بسیاری از مردم محلی از ايجادچنين مرکزی در بين خودشان به دليل تفاوتهای دينی و فرهنگی ناراضی بودند.بازتاب اين نارضايتی به صورت ندادن  مجوز احداث ساختمان به طرفداران اشو نمود پيدا کرد.تعدادی ساختمان بدون کسب مجوز در مزرعه بر پا شد و هنگامی که مقامات رسمی تصميم به جلوگيری از اين ساخت و سازها گرفتنداداره آنها بوسیله افراد نا معلومی به آتش کشيده شد.زمانی که درخواستهای سانياسینها کراراً از سوی مقامات رد شد تعدادی از آنها به عضويت شورای شهر در آمدند.نام شهرآنتلوپ به شهر راجنيش تغيير کرد.

 

 

+ نوشته شده توسط بردیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 2:30 |

  عشق اونیه که توی اسمون دلت بهترین ستارتو به نام اون میکنی

 

عشق اونیه که به خاطر اون تموم قانونای روزگار رو زیر پا میذاری

 

و به جاش ناهنجاریهای شیرین زندگی رو جایگزینش میکنی. 

 

عشق اونیه که وقتی خیلی ناراحتی یا دلت میخواد مث ابر بهاری گریه

 

کنی اون میشه سنگ صبورت و آغوشش 

 

میشه پناهگاهت و شونه هاش برات تکیه گاهی برای اشکهات.

 

عشق اونیه که شبها با یاد اون میخوابی با یاد اون غذا میخوری با

 

یاد اون حتی اهنگ گوش میدی.

 

عشق اونیه که شبها قبل از خوب با رویای با او بودن چشماتو روی

 

هم میذاری. 

 

عشق اونیه که شبها موقع خواب دوست داری سره اون کنار سر تو

 

باشه .

 

 

عشق اونیه که دوست داری بوی عطر بدنش بشه تک تک نفسهات.

 

عشق اونیه که میخوای اون بشه ماه مهتاب شبها و خورشید روشنای

 

 زندگیت .

 

عشق اونیه که دلت همیشه بهونه ی اونو میگیره هر چند میدونی که

 

دیدار او غیر مقدوره.

 

عشق ا ونیه که براش بی تابی میکنی و نا خود اگاه بدنت براش می

 

لرزه .

 

عشق اونیه که هر جا میری دوست داری اونم همراهت باشه . 

 

عشق اونه که هرکجا  میری دوست داری براش سوغاتی بخری حتی

 

اگر هم نتونی بهش بدی. 

 

عشق اونیه که تمام حرفها و درد و دلت را دوست داری برای اون

 

بگی .

 

عشق اونیه که تو دوست داری اولین کسی که از پیروزی هایت با خبر

 

میشه اون باشه . 

 

عشق اونیه که هر یادگاری یا دست نوشته ای از اون از دنیا با ارزش

 

ترمیشه برات .

 

عشق اونیه که موقع درد وقتی اونو میبینی دردت فراموشت میشه .

 

عشق اونیه که به خاطر شنیدن صداش حاضری خیلی از ارزش هارو

 

زیر پات بذاری .

 

عشق اونیه که تو موقع شادیهات دوست داری اونم کنارت بود و

 

سهمی از این خوشیهارو داشت . 

 

عشق اونیه که حاضری به خاطر اون به تموم دنیا حتی به ادما دروغ

 

بگی .

 

عشق اونیه که اون  تموم فکر و ذکرت میشه. 

 

عشق اونیه که اسمون سیاه دلت با قدوم اون رنگین کمان میشه.

 

عشق اونیه که برای دیدنش لحظه شماری میکنی .

 

عشق اونیه که موقع دلتنگیهات مث ابر پر بارون اسمون دلت رو

 

تصاحب میکنه .

 

عشق اونیه که از دوری اون قلم دست میگیری و هر چه احساسه رو

 

روی یه تیکه کاغذ میاری.

 

و عشق اونیه که هیچ وقت نمی تونی فراموشش کنی حتی اگه

 

اون تورو فراموش بکنه...

 

 

 

+ نوشته شده توسط بردیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 1:59 |

آخر اگرپرستش او شد گناه من  

                     

عذز گناه من همه

 

                   چشمان مست اوست

 

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من 

          

او هستی من است

 

                  آینده دست اوست...!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط بردیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 1:48 |

تو را به دادگاه عشق خواهند كشيد

شايد به حبس ابد محكوم شوي

جزئيات جنايت معلوم نيست

اما اثر انگشت تو را روي قلبي شكسته يافته اند

 


"ترس" 

 

من از گذشته خفته خود می ترسم

من از پر شدن حال می ترسم

من از فراموش شدن می ترسم

ترس از این که بیدار شوم

و دریابم که تو رفتی...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بردیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 1:40 |

 

سلام به بهانه ی دلتنگی من!!!

می ترسم که بگویم!!

 

 

اما ، گفتنش برایم خالی از لطف نیست . سنگ صبوری نداریم برای این دل ویرون

 

اما این نگاشتن برایم از سنگ صبور عزیزتر و مهربانانه تر است.

 

چرا همه عادت کرده اند که سفر کنند و دیگری را به انتظار گذارند؟

 

چرا کسی نمی کوشد که فاصله ها آبی محبت و جدایی به عشق و وصال تبدیل شوند؟

 

حجم آسمان کبود این دیار ، پر از بغض های گرفته ای است که مرا در غروب دلتنگ

 

عاشق و در دریایی از خاطرات با تو و آینده ای بدون تو ، غرق شبنم اشک می کند .

 

می خواهم بگویم :

 

نگذار فرجام این عشق ؛ رفتن تو باشد چشم انتظاری من . خاطرات با تو بودن باشد

 

روزگار بی تو بودن ؛ دلم کنار خاطراتت خیمه زده ...

 

 

یادت هست گفتی"دلت همیشه با من است"

و من گفتم" دلم از شکستی دوباره خسته است"

 

گفتی" من با تو زنده ام "و من غرق شور و غرور.

کاش امروز بودی و من می گفتم:

 

 

 

دیدی همه ی حرفهایت وعده ای بود"محال"

و من  نمی دانم تو چه گفتی که من باز غرق باران اشک شدم.

 

دلم می خواد بگویم: بیا برویم ....

 

بیا از این شهر پر از غرور و دلتنگی که حجم پاییزش را دل نگرانی و زمستانش را

 

انتظار و دلتنگی و بهاری پر از بی قراری و  خاطرات  بد جدایی و حتما تابستانی

 

پراز غم و ای کا ش ها و پریشانی هاست... برویم.

 

هنوز باور ندارم که دیگر نباید سر ساعت مقرر مضطربانه و عاشقانه منتظر

 

تماس هایت به انزوا نشینم

 

هنوز باور ندارم که باید تورو از یاد برم زیرا که هیچ گاه از آن من نمی شی و من به

 

 

این رویای واهی دل نبندم....

 

و من داشتم با یادگاری هایت درد دل می کردم "جایت خالی."

 

برای عطری که برایم بوی توست . یاد آور روزهای خوش با تو بودن و روزهای تلخ

 

با یاد تو بودن ... و نامه ات که برایم شده آلبومی از اشکهای دلتنگیهای من؟!!!....

 

اما با این وجود باید بگویم که  یه دیوونه عاشق همیشه منتظر

 می مونه

 

 اما نه به قیمت از دست دادن عشقش!

 

 

+ نوشته شده توسط بردیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 1:31 |

سلام دوستان گلم،مرسی از اینکه یه بار دیگه به وبلاگم سر زدیداز این به بعد

هرچی توو وبلاگ می زارم همش برای عشقم هستش که ازروزی که دیدمش

 یه زندگیه جدید رو شروع کردم شاید الان که دارین این مطالبو می خونیدبگید

 اینم یه دیوونه مثله بقیه اما شاید این دیوونه که داره براتون می نویسه بعد از

خیلی فکر کردن و ... به این نتیجه رسیده،در هر صورت خودش کهمی دونه

که چی کرده با من البته به خودت مغرور نشیا (طلا جوون) راستی بگم که

اسم مستعار عشقم "طلا" هستش و اسم خودم هم از "رئیس عاشقا" به "بردیا"

 تغییر یافته.دیگه چشمای قشنگتونو خسته نمی کنم می ریم سر کار همیشگیه

خودمون منتها همه رو برای  طلای خودم گذاشتم.

 

بای تا های

                                                 "بردیا"

 ب

 

+ نوشته شده توسط بردیا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 1:27 |